شمس الدين رشديه
101
سوانح عمر ( فارسى )
مگر فرموده حافظ يادت نيست ، اگر رفيق شفيقى درست پيمان باش * - شريك حجره و گرمابه و گلستان باش ، هرچه رفيقم اظهار تاثر ميكرد ، من اظهار شادى ميكردم . من شاديم از چند چيز بود . اولا در تهران سه بغروب وارد خانه نير الدوله شديم . دو ساعت بغروب مانده بود گفتند حضرت و الا سوار شدهاند . ما را باطاقى رهبرى كردند تا سه از شب رفته آنجا بوديم . در اطاق را هم بستند . دو راس فراش حكومتى هم پشت در قراول ميدادند . از آن حبس خلاص شدهام . صدمه راه هم كه معلوم است . حالا پس از آن گرفتاريها ديدن چنين دوست همكار همقدم همصحبتى ، البته ، البته بسيار مغتنم است . خصوصا كه سرهنگ هم آدم ملايم بسيار خوبيست . پس حق داشتم در اين دقايق در عين نشاط باشم . مجد الاسلام سر برهنه بود . ندانستم عمامه را كجا از دست داده است ؟ عمامه خود را باز كردم و نصف كردم هردو را او پيچيد و بر سر نهاديم . و يك جفت معمم بزرگوار شديم . ميرزا آقا هم گاهى ميخنديد و گاهى متأثر بود . خلاصه قهوهچى را گفتم سه فنجان چاى و يك قليان بما محبت كن . قليان را تقديم رفيقم كردم . من هم قوطى سيگار خود را از جيب درآورده يك سيگار شاهانه كشيدم ، و بكورى چشم دشمنان دود دلها را بيرون ميدادم . من سفرهاى ناهموار خيلى ديده بودم . اگر بخاطر داشته باشيد ، از بازار تبريز ، از شر اجامر و اوباش ، شبانه بمشهد فرار كرده سفرى شده بودم . ازاينرو از سفر بىتابى نداشتم . نگرانيم نان زن و بچهام در تهران بود . از طرفى هم عمارتيرا كه در تهران براى خانه و مدرسه داشتم ، از آقا بالاخان سردار افخم سه ساله اجاره كرده بودم . او هم در ابتداى سال دوم خانهها را فروخته بود . خريدار پيغام تخليه داده بود . من هم شكايت بدولت برده بودم . نگرانيم بيشتر از اين بود كه صاحبخانه فشار آورده خانه را تخليه كند ، مدرسه چه مىشود ؟ زن و بچهام كجا ميروند ؟ عمارت مناسب پيدا ميكنند يا نه ؟ با همه پريشانى توكل به خدا كردم ، و رضا بداده دادم و گفتم الخير فيما وقع . همان عصر جمعه كه فراش عين الدوله را ديدم و گفت ، « حضرت و الا شما را احضار كردهاند » ، تصور كردم در موضوع تخليه خانه و اطراف آن صحبتى خواهد كرد غافل از اينكه : هزار نقش نمايد زمانه و نبود * يكى چنان كه در آئينه تصور ما است سرهنگ هم هنوز دستور العمل درستى نداشت ، و مخارج كاه و جو اسبها هم زياد بود ، متحير بود چه كند ؟ بالاخره خود را مجاز ديد كه دستور عمومى كشور را بموقع اجرا بگذارد . خدا بداد كدخداها برسد . خلاصه سرهنگ به خيال گرفتن سيورسات از ده افتاد . دو نفر سوار بده فرستاد كه به خانه كدخدا بروند و بوى ابلاغ كنند كه آماده پذيرائى ما باشد . سوارها رفتند و برگشتند و گفتند ، « بهيچوجه موافقت نكردند و نميگذارند وارد قلعه شويم » . سرهنگ متغير شد . سوارها را امر كرد حاضر شوند . سواران راه افتادند . ما را هم آوردند . خدايا چه كنيم چهطور برويم ؟ كجا برويم ؟ به خانه مردم ؟ با چه حقى ؟ چه اجازهيى ؟ مسلمانى بجاى خود ، كفر همچنين قانونى ندارد . ما هم كه اسيريم حق گفتگو و تمرد و اظهار راى نداريم . اين عمل ما هرسه را پريشان كرده بود .